تويي كه نميشناختمت

بنام يزدان پاك 

 

تويي كه نميشناختمت

چون داستان كمي بلنده به چند رنگ ميزنمش عزيزان براي خوندن و ادامه اون دچار مشكل نشن....

کامران خسته از سر کار به خونه برگشت کتش رو در آورد و مثل همیشه گوشه اطاق انداخت . لباسهاش رو عوض کرد و با دیدن مادرش که گوشه اطاق خوابیده بود آرام به آشپزخانه رفت در یخچال رو باز کرد و ظرف غذا رو روی گاز گذاشت بعد آروم صفره رو کف آشپزخانه پهن کرد و با گرم شدن غذا زیر اجاق رو خاموش کرد و در سکوت مشغول خوردن نهار شد و بعد هم سفره رو جمع کرد و سماور را خاموش کرد یک چای تو لیوان برای خودش ریخت بعد اونو برداشت و به اطاقش رفت پشت میز کامپیوترش نشست لیوان چای رو روی میز گذاشت و کامپیوتر رو روشن کرد با بالا اومدن ویندوز کامپیوترش ترانه ملایمی گذاشت و مشغول خوردن چای شد بعد لیوان رو گوشه میز گذاشت و داخل اینترنت شد. قلبش بشدت میزد یعنی آلان میشد اونم آنلاین باشه؟ فکر نکنم دیشب خیلی اذیتش کردم حتما از دستم دلخور شده تازه اگر هم باشه ممکنه به خاطر اینکه من متوجه نشم با چراغ خاموش اومده باشه بالا؟ تو همین افکار بود که صفحه چت یاهو روی دسکتاپ مونیتورش ظاهر شد و کامران هم با دیدن اون و اسم نیلوفر نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشه ولی تا یاد مادرش افتاد خودش رو به زور کنترل کرد. انگشتهاش با لرزش خفیفی روی کیبرد لغزید...سلام. --سلام کامران خوبی؟ ---مرسی عزیزم بذار اول از جریان اتفاق دیشب عذر خواهی کنم ببخش...--اگه دیگه حرفش رو بزنی دیگه نه من نه تو!! باشه عزیزم میدونستم مهربونتر از اونی هستی که نبخشیم؟......................مادر کامران وقتی بشقاب میوه رو روی میزش گذاشت اونو به خودش آورد..سلام مامانی مرسی!...چیه باز داری با نیلوفر چی بهش میگین...کامران خندید و گفت:چت ..چت چند بار برات بگم کامی قربونت بره!!
مادرش هم کنارش روی زمین نشست و گفت: آخری می خوای چیکار کنی پسرم اون که خیلی دوست داره خ9یلی هم که ازش تعریف میکنی پس مشکلت چیه عزیزم؟؟ کامران هم ناراحت بفکر فرو رفت و گفت: مشکل خودشه مامانی....هر وقت حرف ازدواج و اینجور چیزها رو پیش میارم زود بحث رو عوض میکنه ....نمیدونم مشکلش چیه دیگه دارم از دستش دیوونه میشم دیشب سر همین موضوع باهاش حرفم شد ؟ مادرش هم نگاهش کرد و گفت: مگه بهت آدرس نداده بود عزیزم خوب چرا خودت راه نمی افتی بری سری بهشون بزنی مگه نگفتی با پدر پیرش زندگی میکنه..خوب برو هم با پدرش آشنا میشی و هم می تونی دو کلمه باهاش حرف بزنی مادر..وقتی از روبرو و نردیک باهاش حرف بزنی یه چیز دیگه است این چیه تو اینجا می نویسی اون از اونجا بهت جواب بده آخه اینطوری که نمیشه در مورد مسئله مهمی مثل ازدواج بحث کرد؟ کامران هم کمی بفکر فرو رفت مادرش راست میگفت اینطوری دیگه فایده ای نداشت فکر نیلوفر و کنجکاوی اینکه چرا از ازدواج طفره میره یک لحظه تنهاش نمی ذاشت...یعنی مشکلش چیه؟؟؟ یعنی ممکنه که...شاید قبلا ازدواج کرده باشه؟؟ ..نه اونم نمیشه اگه اینطوری بود خیلی راحت میگفت..پس مشکلش چیه دیگه حتما واجب شد برم ببینمش........روز بعد مادرش کاسه آب روی سینی را پشت سر کامران ریخت و با گوشه چادرش اشک چشمانش را پاک کرد و نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: خدایا پسرم رو به تو می سپارم اونو از خودت می خوامش؟ کامران هم سر کوچه سوار یه تاکسی شد و به ترمینال رفت تا موقع حرکت هنوز نیم ساعتی مونده بود و اونم از فرصت استفاده کرد و کمی سوغات خرید که بلندگوی ترمینال به صدا در اومد: مسافرین محترم بم برای سوار شدن به جلو دفتر تعاونی تشریف بیارین اتوبوس شما آماده حرکته....
کامران بعد از جاسازی سوغاتی ها بالای صندلی اش روی صندلیش نشست و پرده را کنار زد و مشغول تماشای بیرون شد....باز فکر نیلوفر بسراغش آمد و نا خودآگاه به سال قبل که اتفاقی با نیلوفر توی اینترنت آشنا شده بود برگشت...برای کارش احتیاج به چند تا تحقیق داشت و در موقع جستجوی مطالب مورد نظرش چشمش به پایین سایتی که از آنجا مشغول دانلود بر نامه ای بود افتاد...کاربران حاضر ....کامران...نیلوفر...با دیدن اسم بدون اینکه خودش علتش را بداند خودکار روی میزش را برداشت و گوشه کاغذی آن اسم و شماره جلوی آنرا یادداشت کرد...و با دانلود برنامه از شانس خوب متوجه چند تا مطلب دیگه تو سایت شد که دنبالشون می گشت و مشغول دانلود آنها شد و بعد چشمش به پایین صفحه افتاد از نیلوفر خبری نبود اینقدر گرم کارش شده بود که متوجه نشد نیلوفر کی سایت رو ترک کرده......بعد از شام کامپیوترش را روشن کرد و تکه کاغذ را پیدا کرد و توی دلش دعا میکرد آیبدی و ایمیل نیلوفر همان اسم کاربری او باشد صفحه یاهو و چت را باز کرد و اسم را تایپ کرد خودش از اینکه چرا اینقدر هیجان زده و نگران است متعجب شد نفس عمیقی کشید و دکمه اینتر را فشار داد .....چند ثانیه ای که تا جواب دادن نیلوفر سپری شد برای او انگار چند روزی طول کشیده بود ....سلام بفرمایید کاری داشتید.....کامران هم نفس راحتی کشید و تایپ کرد: ببخشید شما امروز توی سایت...بودید..--بله چطور مگه؟...کامران هم نوشت : آخه منم اونجا مشغول دانلود چند تا برنامه بودم سایت جلبیه امکاناتش.........و همینطوری سر صحبت بین اونا باز شد و تا به خودشون اومدن دیدن دو ساعته دارن باهم چت میکنن ولی اسم همدیگه رو نپرسیدن..بیعد از معرفی هم دوباره اینبار در باره خودشون مشغول چت شدن و اینطوری بود که کم کم باهم دوست شده بودن و این دوستی و ارتباط داشت به سالگردش نزدیک میشد....بفرمایید آب بدم خدمتتون؟
صدای شاگرد اتوبوس که لیوان آب یخ رو پر کرده بود و به او تعارف میکرد او را از عالم خودش بیرون کشید و اونم با تشکر کردن از او لیوان آب را خورد . برای شام اتوبوس جلوی رستورانی توقف کرد کامران هم از بالای صندلی اش بقچه غذایی که مادرش برای توی راهش درست کرده بود رو برداشت و داخل رستوران رفت بعد از غذا هم بیرون رفت و از دکه کنار رستوران یک لیوان چای خرید و بعد از خوردن چای و اومدن بقیه مسافرها سوار اتوبوس شد....ساعت 2 شب به شهر بم رسید ...اصلا برایش قابل باور نبود شهری که چند سال پیش دیده بود حالا به این حال و روز افتاده باشه..نگاهی به ساعتش انداخت و جلوی یه تاکسی رو گرفت و به یه مسافرخونه رفت ...صبح بعد از بیدار شدن بیرون رفت و از صاحب مسافرخانه آدرس حمامی را گرفت و رفت بقعد از یه دوش و خوردن صبحانه مفصلی به اطاقش توی مسافرخانه برگشت لباسهای تمیز و مرتبی که مادرش برای موقع دیدار با نیلوفر برای او توی ساکش گذاشته بود روا بیرون آورد و پوشید سرش را شانه کرد و کمی هم ادکلن زد و با کشیدن سوتی برای خودش بیرون رفت در را قفل کرد و بعد از دادن کلید اطاق به صاحب مسافرخانه بیرون رفت آدرس را از جیبش بیرون آورد و جلوی یه تاکسی را گرفت تا دربست او را به آدرس مورد نظر ببرد دلشوره و هیجان زیادی داشت البته یکی دوبار نیلوفر را توی وب کم دیده بود البته برای کامران شکل و قیافه ظاهری نگیم بی اهمیت ولی کم اهمیت بود و زیبایی باطن و تفاهم و اخلاقیات و بقیه چیزهایی که بقای زندگی بیشتر به آنها بستگی داشت از اهمیت بیشتری در مقابل زیبایی ظاهری قرار داشت البته نیلوفر هم دختر بدی نبود ولی.........
راننده تاکسی سر یه کوچه متوقف شد و گفت: اینجاست داداش این کوچه... کامران هم تشکر کرد و بعد از حساب کردن با او پیاده شد حالا دیگه کاملا صدای ضربان قلبش را می شنید چند تا خونه توی کوچه در حال ساخته شدن بود و آجر و سیمان و ماسه و گچ هر گوشه ای روی هم ریخته شده بود کامران جلوتر که رفت از پسر بچه ای سوال کرد و پسرک با دست به خانه روبرو اشاره کرد یک خانه قدیمی که طبقه بالای آن بر اثر زلزله فرو ریخته بود جلوتر رفت و در زد .... دوباره تکه سنگی از زمین برداشت و با آن محکمتر چند ضربه به بدر زد که بعد از دقیقه ای مرد مسنی در رو باز کرد کامران سلام کرد و او هم جواب سلامش را داد چند ثانیه ای بدون حرف همدیگر را نگاه کردند که پیر مرد گفت: آقا کامران ....کامران هم بی اختیار قطره اشکی گوشه چشمش پدیدار شد و بعد همدیگر را محکم بغل کردند و بعد از روبوسی وارد خانه شدند چند متر مانده به در تنها اطاق باقی مانده و سرپای خانه پیرمرد دست کامران را گرفت و هر دو ایستادند پرسید: تا چه حد در تصمیمت جدی هستی پسرم نیلوفر خیلی درباره ات باهام حرف زده روش نمیشه بهم بگه دوست داره ولی من پدرشم با نگاه توی چشماش میدونم دوستت داره و خیلی عاشقت شده ولی یه مشکلی این وسط قرار داره؟ کامران هم از خوشحالی شنیدن خبر عشق نیلوفر به او اشکهایش را پاک کرد و گفت: هر مشکلی هم باشه رفعش می کنم پدرجون؟
مش کریم پدر نیلوفر هم اشکهایش را پاک کرد و گفت: ولی این قابل حل شدن نیست پسرم نیلوفر دختر خیلی خیلی مغروریه و متنفره از اینکه کسی بهش ترجم داشته باشه اصلا اینو نمی تونه تحمل کنه؟ با حرفهای مش کریم توی دل کامران خالی شد و به دیوار تکیه داد و نشست مش کریم هم کنارش نشست دستش را روی شانه او انداخت و گفت: خیلی خوش اومدی پسرم ولی برو اینجوری براش بهتره اگه ببینتت اون وقت موقع رفتنت خیلی عذاب و ناراحتی میکشه؟.....بابا..بابا کی بود بابایی؟ کامران با شنیدن صدای نیلئفر قلبش به تپش افتاد مش کریم هم زود بلند شد و گفت: کسی نبود بابا کارگرهای خونه روبرو کمی آب می خواستن چیزی احتیاج داری بابایی ؟ آره بابایی میای کمکم کنی سوار ویلچرم بشم می خوام برم جلوی کامپیوتر کامران دلواپس میشه؟
با رفتن مش کریم به داخل خانه کامران سرش را روی پاهایش گرفت و بشدت به گریه افتاد و بعد بلند شد و زود از خونه بیرون رفت اشکهایش را پاک کرد و بهر زحمتی بود خودش رو به یه کافی نت رسوند و در حالی که تند تند نفس می کشید روی صندلی نشست و مشخصات آیدیش رو زد و با دیدن اسم نیلوفر دوباره اشکهایش جاری شد بخصوص وقتی که نیلوفر نوشت..: امروز یه حس عجیبی داشتم کامران احساس می کردم خیلی نزدیکمی ؟ همه کاربران دیگه با تعجب زیر چشمی نگاهش می کردن ؟ کامران هم نوشت: اگه آلان بهت بگم در حونه تونم چیکار می کردی جون کامران راست بگو؟ ---مگه نگفتم از این شوخی ها با من نکن ..ما قراره فقط دوستهای اینترنتی باقی بمونیم همین؟...کامران هم دوباره اشکهایش را پاک کرد و گفت: ولی من نمی تونم دیگه ادامه بدم بهت خیلی خیلی وابسته شدم چند بار این جمله رو بنویسم تا باور کنی بی انصاف.i love you
نیلوفر هم نوشت: دردت به قلب نیلوفر چند بار بهت التماس کنم تو از هیچ چیز خبر نداری عزیزم وضعیت من با تو فرق داره .......کامران با مکث او زود نوشت: نیلوفر..نیلوفر مرگ کامران اگه گریه بکنی منم میزنم زیر گریه جون خودت قسم...نیلوفر..خواهش میکنم عزیزم ..تو رو خدا گریه نکن. -- خوب همش تقصیر توئه باز حرفش رو پیش میکشی و باعث میشی ناراحت بشم!!! باشه عزیزم دیگه ولش میکنم.......و بعد از نیم ساعتی چت از هم خداحافظی کردند. کامران به دفتر مخابراتی رفت و به مادرش زنگ زد و همه چیز رو براش تعریف کرد مادرش هم اشکهایش را پاک کرد و گفت: پس بگو مادر قربونش بره برای همین هر وقت حرف ازدواج رو میزنی طفره میره نمی خواد باعث ناراحتی و عذاب تو بشه..باباش چی میگفت. کامران هم همه چیز را برایش کامل تعریف کرد اونم گفت: از جات تکون نخور منم چند ساعت دیگه راه می افتم میام اونجا خیالت راحت بدون نیلوفر بر نمی گردیم فقط اول خوب فکر کن بعد بهم جواب بده جون مامان حقیقتا عاشقشی یا می خوای رو حساب دلسوزی و ترحم باهاش ازدواج کنی ؟ کامران هم نم چشمانش را خشک کرد و گفت: تا امروز مطمئن نبودم ولی آلان اطمینان دارم عاشقش شدم با تمام وجود.........شب ساعت دو و سه شب کامران دور میدان منتظر ورود مادرش بود و با آمدن اتوبوس و پیاده شدن او ساکش را برداشت و باهم به مسافرخانه برگشتند . روز بعد کامران و مادرش و مش کریم در خانه همسایه آنها مشغول صحبت بودند مش کریم گفت: اون طفلک تو ی زلزله یک پاش رو از زانو به پایین از دست میده زنم و پسرم هم توی جریان زلزله رحمت خدا رفتن و من و این دختر موندیم من از خدا می خوام اونو به شما بسپارم مطمئنم جای مادرش رو براش پر می کنین؟ کامران گفت: به خدا پدر جون با تمام وجود مواظبش هستیم بهت قول میدم؟ اونم پیشاتی کامران را بوسید و گفت: میدونم پسرم من راضیم ولی حرف آخر رو باید خود نیلوفر بزنه . مادر کامران هم تلفنی از آنجا با نیلوفر صحبت کرد و رسما ازش خواستگاری کرد ولی نیلوفر با وجود اصرار زیاد مادر کامران و بعد خود کامران قبول نکرد مادر کامران هم بعد از گذاشتن گوشی به او نگاه کرد و گفت: خوب رپسرم میشه به زور کسی رو پای سفره عقد نشوند ازدواج زوری نمیشه حتما اونم دلایل خودش رو داره حالا بذار چند وقتی بگذره دوباره میایم. کامران و مادرش از مش کریم خداحافظی کردن و کامران هم سوغاتی ها و کادوهایی که برای نیلوفر خریده بود را به پدرش داد و با نا امیدی بطرف مسافرخانه رفتند تا وسایلشان را ببندند و برگردند. کامران حال خوبی نداشت چیزی روی قلبش سنگینی میکرد ولی غرورش اجازه نمیداد جلوی مادرش گریه کند ولی توی ترمینال هر کاری کرد نتوانست خودش را کنترل کند و به بهانه دستشویی رفت و یه گوشه نشست و بشدت به گریه افتاد........
از آنطرف نیلوفر برای کاری پدرش را صدا زد و با نبودن او دستش را به دیوار گرفت و با کمک عصاهایش به داخل حیاط رفت که چشمش به کادوها و سوغات ها افتاد و به خیال اینکه مال کسی دیگه است برگشت که ناگهان دوباره زود برگشت درست بود چشمان تیزبین عاشق هرگز خطا نمی کند از لای نایلون بزرگ سیاه رنگ نیمه کتابی بیرون افتاده بود همان کتابی که نیلوفر خیلی دوست داشت و نسخه کامپیوتری اونو داشت و کامران بهش قول داده بود کتابش رو هم براش گیر بیاره ...با عجله بطرف آن رفت که باعث شد بزمین بیافتد درد شدیدی در پایش احساس کرد ولی برایش مهم نبود با دستانش خودش را روی زمین جلو کشید و کنار نایلون به دیوار تکیه داد نفسی تازه کرد و زود کتاب رو بیرون آورد ((تویی که نمی شناختمت)) با باز شدن در و ورود پدرش نیلوفر با چشمان خیس اشک نگاهش کرد و با گریه گفت: می رسیم بهشون؟............کامران کمی که سبک شد چشمانش را پاک کرد و بدنبال دستمال بود که سرش را بالا برد و دید که دختر خیلی زیبایی نشسته روی ویلچر درست کمی دورتر روبرویش قرار دارد که اونم در حال گریه است. کامران سری برایش تکان داد و گفت: این طفلک هم دلش پره که دید مادرش دسته های ویلچر را گرفت و با لبختد بطرفش آمد ...محال بود او نیلوفر را پشت وب کم دیده بود این دختر خیلی زیبا کی بود که در این موقع همان دختری که پشت وب کم دیده بود با مش کریم جلو اومد و گفت: اونی که دیدین من بودم دوست نیلوفرم اون ازم خواست اون یکی دوبار جلوی دوربین بیام تا شما منو ببینید مادرش هم جلو رسید و گفت: ببین عروس گلم چقدر خوشگله. کامران هم در حالی که بشدت به گریه افتاده بود نشست و سرش را روی پای نیلوفر گذاشت و نیلوفر هم دستی به سرش کشید و سرش رو کمی جلوتر برد و گفت: عزیزم من مادرت رو برای بابام ازت خواستگاری می کنم نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شهريار. ب

تابستان 90




موضوعات مرتبط: تويي كه نميشناختمت ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : پنج شنبه 12 ارديبهشت 1392برچسب:, | 7:8 AM | نویسنده : شهريار.ب |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.